شعر ،هنر،موسیقی
(هر هفته یک سایت جدید)

سایت برای مهندسین عمران و معماری
قیمت قطعات کامپیوتر
عکسهای دیدنی

300 the movie

دوستان عزیز من
مینو

آهو

علي

ترمه

افق

حرفهای دوستانه

بهروز

مهسا

سپیده

ميثاق

چای بعد از ظهر

بابا حميد

علی سیاه

گل سنگ

رهگذرخسته

پسر/دختر

ناتمام*هستي

همیشه بهار

دخترمشرقي

نازنين ونيکان

کیمیاگر

قاقا لی لی

قمار باز

خاتون شرقی

ستاره هاي طلايي

مثبت بینهایت

دنياي يک ايراني

يک قطره از دريا

شب پر ستاره

شب باراني

Be a Professinal

خوشحالترین خوشحالها

شیدا


Blogroll Me!


۱۳۸٧/۱٢/٢۳

دستای خالی

 

 

 

 

با غبون داره تو کوچمون جار میزنه


گلای قشنگشو که بار زده تو وانتش


با هزار امید و صفا فریاد می زنه


سال نو تو راهه ای عزیز دل


این روزا دلی واسه دلت پر میزنه؟


من می خوام بدونم تو این یه سال


که شکست بعضی دلا و می چکید اشکا زار و زار


که صفا شده این روزا نقلِ کتابا


ما کجا بودیم که میگیم دلامون تاپ تاپ میزنه؟


بعضیا داد میزنن می خونن از مهر و صفا


فریاد میزنن بدو یین روز عشق آدما


اما دلشون به تُنگِ مهر بعضی آدما سنگ میزنه.


مطربه توی بازار ، توی میدون شلوغ شهرمون


وسط سیاهی ها ، تودل بد بختیاش داره تار میزنه


می خونه شبِ عیده ، غصه مرده ، صفا اومده خونه کرده


دستشم یه ساز کهنه که صداش کم و کم زنگ میزنه.


ننوشتم که بگم فقط درد و میبینم


نمی خوام از غصه و غم آواز بخونم


اما دلامون واسه اون که تنهاست


اونی که شب و روزش با سال نو فرقی نداره


پرپر میزنه؟


تو که از مهر مینویسی و نوشتی


تو که استاد درس عشقی


چرا یک بار از دستای سیاه و خالیه


اون پسره سر چهاراه ننوشتی؟


همتون کار دارید ، بار دارید


رونقی تو بازار دارید


اِسمتون روی زبوناست


شهرت و کسب و کار دارید


با تو ام که دَم ازدین و خدایی می زنی


توی این شیش روز خدا واسه دست اون بچه گدا


چی توی اون سرت وَنگ وَنگ میزنه؟


تو که مقام داری ، رییس این مملکتی


دستت توی خمره ی سکه و تِلاست


چرا هر روز ،روز اون بچه گدا به شومی میزنه؟


ادعای شاهی داری ، امر می کنی


واست دولا راست میشن


تو کلاهت هر دفعه کلکی تازه داری


تو رو اون خدایی که می پرستی

یا که اون مذهبی که دادی دستی


توی این چند روزِ خدات

دلت واسه اون بچه گدا پر پر بزنه.

دیگه از غصه ما قصه ای تلخ نمیشه به خدا


اگر دلامون واسه دستای دیگه تنگ بشه پیش خدا


من نوشتم چون دلم تنگ میشه ،


واسه مهر و صفای ایرونی تنگ میشه


یا دمون باشه


دل و دستمون واسه هممون


پرپر بزنه


شادی بخونه


عیدی بده و عیدی بگیره.

آزاد مرد

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٧/۸/٢۱

آبراه نیل پیوندی میان رود نیل و دریای پارس

یکی از شگفتی ها ساختن آبراهی ست که رود نیل را به دریای سرخ پیوند داده است. کاری بزرگ که بی گمان یکی از شاهکارهای مهندسی جهان باستان است.

هر چه دانش بشر بیشتر پیشرفت میکند این کار بیش از پیش نمود میکند

پس از پابان کار ساخت این آبراه چگونگی کار بر روی سنگ کنده میشود و به خط مصری و میخی روند چنین کار سترگی نگاشته میشود

برگردان همه ی این سنگ نبشته ها در کتاب« تاریک و روشن های مصر باستان» نوشته- کارول میسلویک -مصر شناس نامدار آلمانی آمده است. دیوید لورتن این کتاب را به انگلیسی بر گردانده و دانشگاه «کرنل» آمریکاآن را منتشر ساخته.

شاهنشاه بزرگ ایران داریوش می گوید:« من یک پارسی ام . از پارس آمده و مصر را گشودم. من فرمان دادم تا این آبراه از رودی که نیل نام دارد تا به دریای که از پارس می آید ، کنده میشود.

من بر سرزمین مصر چیره شدم ، پس از آن که این آبراه همچنان که من فرمان دادم کنده شد ، کشتی ها از مصر و از راه این کانال به پارس رفتند. همانگونه که خواسته من بود.»

به نوشته « دیودوروس سیکولوس» :«آبراه نیل به دریای سرخ به خواست داریوش بزرگ و برای هدف های بازرگانی و نظامی ساخته شد که باستان شناسان و رخداد نویسان آن را از کارهای بزرگ بشر در سده های باستان میدانند»

مصر به سال 525 پیش از میلاد به دست کامبوزیا ( کمبوجیه) پسر و جانشین کوروش بزرگ افتاد و تا سال 404 پیش از میلاد _ یکصدو بیست و یک سال_ یکی از ساتراپی ها ( ایالت های ) ایران بود.

خشایارشا فرزند داریوش بزرگ نیز چنین آبراهی در یونان ساخت که نشا نه های آن با کند و کاو های دهه گذشته نمایان شده است.

یکی از مهمترین سیاستهای داریوش بزرگ این بود که مصر را یکی از ایالتهای ایران کرد. این رخداد در چهارم ژوییه سال 489 پیش از میلاد رود داد. بر پایه سازمان سیاسی داریوش ایران بزرگ آن روز به سی ایالت بخش شد. هر ایالت را یک «ساتراپی» می نا میدند.

به دستور داریوش بزرگ ، پستخانه ها و چاپارخانه هایی ساخته شد تا مردم این ساتراپی ها ساده تر و سریع تر یا هم پیوند داشته باشند.

مصر 121 سال از ایا لتهای ایران بود و داریوش تا توانست آن را آباد ساخت و فرهنگ ایران را در آن سرزمین گستراند.

داریوش بزرگ برای مصرهمانند کوروش بود برای بابل . داریوش مردم مصر را از بند بیداد فرعون ها رهانید.از معبدها یشان پاسداری کرد و برای مردم مصر آزادی گزینش دین به ارمغان آورد. روش برجسته مدیریتی او بر پایه فرهنگ ایرانی تا سده ها در مصر بر جای بود. سنگ نبشته ای که از کاهنان مصری بر جای مانده ، سند این گفتار است.

در برگردان این سنگ نبشته در کتاب « تاریخ ابران باستان» نوشته استاد پیرنیا چنین آمده است :

« داریوش زاده ی نیت و متولی ساییس ، شهر خدایان مصر است. کارهایی که خدا به اراده ی خویش آغاز کرده بود ، داریوش به اتمام رساند.وقتی داریوش در شکم مادرش بود ، نیت ( خدایان مصر) او را فرزند خود دانست.

داریوش دست در کمان به سویش برد تا دشمنان خدای را بر اندازد. او نیرومند است و دشمنانش را در همه ی سرزمین ها نابود خواهد کرد. شاه مصر داریوش است که تا ابد جاوید بماند. شاه بزرگ پسر ویشتاسب هخامنشی ، او فرزند خدایان است که نیرومند و جهانگیر است. پس مردمان سرزمینهای دور برایش هدایا می آورند و برایش خدمت میکنند»

آبراه از نیل و کنار بوباستیس (زقازیق) در شمال قاهره کنونی ، و نه همچون امروز از مدیترانه آغاز میشد تا نزدیکی های اسماعیلیه امروز ، ولی به دریاچه تمساح نمیریخت بلکه پیش از دریاچه به سوی جنوب خاوری(شرقی) میرفت و دریاچه بزرگ تلخ را دور میزد و پس از آن به خاور کانال امروزی به سوی جنوب می رفت ، تا برسد به دریای سرخ.

به این ترتیب کانال داریوش که از دریاچه تلخ می گذشت ،تنها آب شیرین نیل را در خود داشت و کار کشتیرانی میان قاره ای را آسان میکرد.

ساخت چنین آبراهی یکی از آرزوهای مردم مصر بود که رود نیل را که برایشان سپندینه ( مقدس ) بود به دریا های آزاد پیوند زنند تا بتوانند بازرگانی و رفت و آمد خود را تا به شمال و باختر گسترش دهند.

تا پیش از کندن آبرا نیل ، برای رفتن به مصر می بایست از راه شاخاب فارس (خلیج فارس) و فرات به سوریه و ازشهر صور با کشتی و با از راه فلسطین و شبه جزیره سینا به مصر میرفتند و این همان راهی بود که کمبوجیه برای آزادی مصر از آن بهره جست.

هرودت که خود این آبرا را به چشم دیده است ، در کتاب خویش درباره ویژگی و جغرافیای آن ، این گونه نوشته است : « درازای این راه به اندازه چهار روز دریا پیمایی است . پهنای آنرا به اندازه زیاد گرفته اند که دو کشتی جنگی با سه ردیف پارو زن که از برابر به هم برسند ، می توانند در ان دریا نوردی کنند. آب آن از نیل میرسد. این آبراه از کمی بالاتر از شهر بوباستی آغاز میشودو از کنار پاتوموس که از شهر های عربستان است می گذرد و به دریای اریتره پایان میگیرد.»

همچنین هرودت درباره درازای این آبراه میگوید : « از کوه کازوس که سرحد مصر و سوریه است تا خلیج عربستان در روی خط راست ،هزار ستاد (177 کیلومتر ) است، ولی این آبراه بسیار درازتر است زیرا پیچ و خم بسیار دارد.»

آبراه نیل را با آبراهی که کنت دولسپس در سال 1869 میلادی کند و اکنون به کانال سویز نامور است ، نباید یکی دانست زیرا این دو کانال تا دریچه تمساح با یکدیگر یکی بودند و پس از آن آبراه داریوش به سمت باختر و رود نیل راه میپیموده ولی کانال سویز به سوی شمال میرود و به مدیترانه پایان میگیرد.

برگرفته از روزنامه امرداد چاپ 5 آبان ماه 1387 خورشیدی

درود بر روح آزاده و بزرگ داریوش آزاد مرد پارسی

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٧/٥/٥

سخنم با دوست

 

سخنم با توست ای دوست
ای که مهر و وفایت همه بودست
همه اوست
در یاری و پیمان با هم باشیم
در شادی و غم یک دل و یک جان باشیم
جز یکدیگر در برِ هم نباشیم جدا
نباشیم دور از خود از دلهامان جدا
سخنم با توست ای یار
همراه نازنین نفست همراه
که بخوانی هر روز با هم بودن را
بمانی از عشق سرشار ، بسرایی فردا را
از مهر ،عهد لبریز باشی
از شعر از عشق چونان قدحی خندان
سر ریز باشی
با توام همراه ، دوست ، همسایه ،آشنا
دست در دست هم بخوانیم شور را
برقصیم عشق را
بمانیم عهد را
بیافرازیم آتش مهر را
که چنین بودن جاویدست
و از این زیستن شادیست
این آخرین سخن آزادیست
آزاد مرد

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٦/٩/٢٧

 

با من يک صدا باش

با کيش و سرزمينت هم آوا

بر آن هستم که آواهنگ اين سرود را اعجاز کنم

اي دوست با من هم صدا باش

                                آواهنگ

دوست و همراه نازنینم بر آن شدیم که پایگاه آواهنگ را بر اندیشه

و خواست تو بگذاریم

از آواهنگ چه می خواهی؟

نظرخواهی

 

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٦/٦/٢٩

دل تنگ

اندکی مرحم کمی درمان خدایا

دل به تنگ آمد از این دوری خدایا

می زند فریاد آغوشم که ای کاش

بود او الان در این آغوش خدایا

اشک دیده ، آه سینه همه اوست

کاش که بود بودش در این نابود خدایا

موی شامش بوی نامش و رویش

کاش مهمان چشمان و مشامم بود خدایا

دلم تنگ دو چشم آهو وار و زیبایش به نال است

دو چشمم کاش میزبانش بود خدایا

شراب دوریش سرخ است از دو دیده

نوش ،نوش ،کاش با ما بود خدایا

دلم بارانی است ، باران دوای جان خسته

آزاد کن دلم را سوی باران خدایا ، خدایا

آزاد مرد

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٦/٦/۱۸

شب

در پهنای شب چشمان تو همراه چشمان من می خرامد
یاد تو می نوازد چشمه اشک مرا آرام آرام
می برد به رویا در کنار دستهایت پیکر ویران مرا
هر نگاهی ،هر تبسم ریشه ای از عشق می دود
در پهنای شب خاطرت با قلب من میزند خون آرام آرام
اینک تا به صبح میرود هر نفس جان از تنم
میکشد باز فریاد جان میدمد باران با پیکرم
می زند بر تنم ، می شکوفد باز خاطرت آرام آرام
با تو من هر شب زندگی را می برم از یاد
عاشقی را میکنم فریاد
در کنارت کاش بودم تا شب چنین بی تو نباشد
با تو من تا سحر دزدیده ام ماه را از دیده ات
تا طلوع خورشید را معنا میکنم آرام آرام
در پهنای شب چشم تو در کنار چشم من می تراود
مثل آسمان مثل باران آرام آرام
آزاد مرد

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٦/٤/۱٠

جان بر لب

حرفی بزن خاتون

از سردی دستی که گریخت.

سخنی یا که بازهم نیشتر بر شوکت مردانه من.

بازگو این همه تلخی گفتار چرا؟

دوری و غربت دیدار چرا؟

آتشین کین تو از سر شوق من است

یا که از خواهش دیوانه عشق؟

فریاد مرا از شعر و قلمم دریاب

من مرد قلم راز سخنم دریاب

سخنی گو ، گله ای نیست اگر باز نیشتر بزنی

وفادار توام اگرم تهمت بزنی

دست بر خنجر شوم پریشانی خیالت برگیر

با کینه دیرین بر دل پر شررم زخمی زن

برکن این قلب آشفته درمانده ما را

نوش کن بازمانده این عشق نگون را

آری دگرم تاب سخن نیست

حتی بر ورق بی گنهم رنج قلم نیست

خاتون سخنی گو ، طعنه ای زن

به خدا در پس این بغض دیرین صدایم

مرگ با چهره شیرین و صدای رسایش

مدتی است سر به زانو در چله نشسته

برگیر نفسم

بستان جان خصم را.

آزاد مرد

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٦/۳/۱٥

به پایداری آن عشق سربلند

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟


 ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟


 بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم

 
 ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

 
 ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من

 
 ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را

 
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد

 
 که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

 
 مباد روزی چشم من ای چراغ امید

 
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

 
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود

 
 مگر صبا برساند به من هوای تو را

 
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان

 
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

 
 ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من

 
 که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

 
 سزای خوبی نو بر نیامد از دستم


 زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را


 به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم

 
 کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

 
 به پایداری آن عشق سربلندم قسم


 که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

هوشنگ ابتهاج (سایه)

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٦/۳/٦

شبانه

شبهاي من بوي تو را همچو شب بويي هر نفس نجوا ميكند
اين ندا نيتي در تار پود جان عاشقم مستانه مي تراود
هرغروب با ياد تو شب را به صبح طي ميكنم
شايد تو روز ديگري از راه دورت با آرزوهاي قلب من باز آيي
باز آيي و بازهم مهر مرا در باورت بارور سازي
آه سوختم از انتظار از فريب اين ثانيه ها
از بي تو بودن با تو ماندن
مي رود هر لحظه از عمر گرانم با ياد تو با لحظه شيرين لبخند هاي تو
با صداي شادي از دلبستگي، مستو خرسند از اين وابستگي
بازهم آه سردم ختم اين انشاء شده است
انتظارم مهر بر لبها شده است
مي رود ديده به ديدارت به خواب
بازهم ياد تو لاي لايي شبها شده است
آزاد مرد

رضا (آزاد مرد)




۱۳۸٦/٢/۱٩

تو اي رفيق

بگو اي رفيق گناه دل چه بود در اين هيا هو و فريب؟
چگونه شد آن آهوي دل نواز از من رميد؟
با من بگو اي رفيق گناه من جز صداقتم چه بود در اين سياهي كبير؟
تو اي رفيق تازه آشنا...چگونه بود آشنايي سپيد ما ميان اين هرزترين نگاهها؟
چه شد صداي كهنه عاشقي؟
چه شد آن همه وفا به يار....بگو چه شد رفيق؟
بگو به من.....صداي تو اگر چه تازه آشناست ولي نواي بغض لحظه هاست
مگو به يار من از اين شكستن سخن......مباد بشكند دلش در اين سراي اهل ظن
بگو هنوز زنده هست...بگو صداي كهنه لبان او هنوز در فضاي خالي دلش ميزند فرياد
به او بگو هنوز قصه قلم براي اوست.....هنوز هم نشانه دلم نداي اوست
تو اي رفيق دراين سراي بي رفيق ،رفيق تري رفيق
نواي تو براي ما شكسته دلها چه آشناست
صداي مرد آزاد است در اين بندهاي ننگ و نحس كه هنوز صداست
مگر بميرد اين صدا ورنه زنده ام براي او...به او بگو...به او بگو رفيق تازه آشنا
آزاد مرد

رضا (آزاد مرد)